تا چشم به این دنیا گشودم، صدای رادیو در اطرافم به گوش می رسید. پدرم عاشق رادیو بود. او شب ها تا صبح، گوشی کوچکی را به رادیوی ترانزیستوری ژاپنی اش متصل می کرد و با صدای نجواگرانه رادیو به خواب می رفت. پدربزرگ مرحوم من نیز در زیرزمین خانه اش میز کار چوبی و بزرگی داشت و در ساعات فراقتش به تعمیر رادیوهای لامپی و ترانزیستوری می پرداخت. اغراق نیست اگر بگویم بیشتر دانشم از رادیو را مرهون آموزه های او هستم.
+ نوشته شده در ساعت توسط حسین خبازان بازدید <-PostHit-> برچسب ها:
|
پدرم می گوید قبل از اینکه من به دنیا بیایم برخی از دکه های روزنامه فروشی دستگاه خیلی کوچکی به بهای حدود ۱۰ ریال می فروختند که خیلی جالب بود و نیاز به باتری هم نداشت و می شد با اتصال آنتن آن به فلز ناودانی، صدای قوی ترین ایستگاه رادیوی محلی را شنید. او بلافاصله یکی را خرید و با شوق و ذوق آن را باز کرد تا ببیند چه قطعاتی در آن به کار رفته است و چطور کار می کند. داخل آن یک سیم پیچ با هسته ای از هوا و یک دیود ژرمانیوم بود. صدای این رادیو نیز با گوشی کریستالی شنیده می شد. او می گوید شب ها که ایستگاه رادیوی محلی خاموش می شد، با اتصال آن به آنتن صلیبی بالای شیروانی خانه که از چند متر سیم مسی و مقره های چینی تشکیل شده بود، صدای ضعیف و توأم با پارازیت رادیوهای خارجی نیز به گوش می رسید.
+ نوشته شده در ساعت توسط حسین خبازان بازدید <-PostHit-> برچسب ها:
|